خرید بک لینک

يكي از فاميلاي دور و پولدارمون كله شبي اومده بود خونمون عيد ديدني. ما هم اِشكنه داشتيم. هرچي صبر كرديم اينا برن خونشون نرفتن. خلاصه مجبور شديم شاممونو با اينا كوفت كنيم. بساط اشكنه و نون پنير سبزي چيديم ... اين پسر ٢٠ ساله عوضيشون نون پنير لقمه كرد و يه قاشق اشكنه ريخت روش. ... باباش گفت عزيزم اشكنه رو كه با پنير نمي خورن. مامانش گفت حميدم تا حالا اشكنه نخورده. ... شبا فقط فست فود مي خوره. بابام جو گير شد و گفت ميخاين بگم پيتزا بيارن؟ ... اونا هم نيششون باز شد. سكوت سنگيني خونه رو فرا گرفت. باباهه مجبور شد ٧ تا پيتزا سفارش بده.
البته پول پيتزاي منو گرفت.

برچسب: نویسنده: aliakbar تاريخ: چهارشنبه 7 فروردين 1392 ساعت: 5:44

صفحه بندی